آینه 49

#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 49:
"فئودور"
همینکه سریع خودشو چپوند توی دستشویی، اهی کشیدم و روی تخت نشستم
دستامو لابلای موهام کشیدم و از توی آینه قدی اتاق نگاهی به خودم انداختم
+ این چیه..
از توی آینه مشخص بود که یه دفتر زیر تخته
سرمو پایین بردم و دفتر رو برداشتم که..
گوشیم زنگ خورد
+ چیه؟
نیکولای: فئودور سان، همونطور که خواستید با سریعترین روش ممکن برای نصب دوربینا هماهنگ کردیم.. گفتن تا شب میرسن..
+ خوبه
- چیز دیگه ای نمیخواید؟
+ نه فعلا.. همین کافیه.. شب خودم همه چیو بررسی میکنم
گوشیو قطع کردم و از جام بلند شدم
پشت در دستشویی وایسادم
+ دازای.. حالت خوبه؟
- ا.. اره.. الان میام بیرون
بعد از چند لحظه درو باز کرد و نگاهی بهم انداخت
- چویا باید باهات حرف بزنم
از حدسی که زدم اخمامو گره کردم
+ اگه قراره راجب ببرون رفتن دوباره حرف بزنی باید بدونی که—
- نه.. راجب بیرون رفتن نیست..
+ پس راجب چیه؟
با مظلومیت بهم خیره شد
- یادته.. گاهی با نوا بازی میکردم.. واسش پارچه مخصوص اتیش میزدم با بنزین..؟
با تعجب بهش خیره شدم
تاحالا هیچوقت همچین کاری نکرده بود و نمیدونم اینو الان از کجای ذهنش در اورد ولی ممکن بود قبلا با چویا اینکارو کرده باشه پس..
+ اره یادمه.. خب، الان چیکار میتونم بکنم؟
- اون بنزینو میخام.. دوست دارم بازم اون پارچه رو اتیش بزنم.. اینطوری.. حس میکنن یاد نوا میوفتم
تردید داشتم..
با اون بنزین ممکن بود یه موقع بلایی سر اینجا یا خودش بیاره
+ دازای.. بنزین خطر داره، من نمیتونم—
- چویا.. لطفا.. این تنها راهیه که یادش میوفتم
با کلافگی پیشونیمو ماساژ دادم
+ باشه باشه ولی.. فقط همین یبار
مکث کردم و از توی جیبم کلید اتاق زیر شیروونیو بهش دادم
+ یه گالن بنزین توی اتاق زیر شیروونیه.. برو از اونجا یه کم بنزین بردار و بیا
لبخند زد و بعد از اینکه بغلم کرد، کلیدو ازم گرفت

"نیمه شب، نامعلوم"
مثل هرشب، چراغ هارو خاموش کردن و هرکسی مشغول چک کردن بیمار خودش شد
معمولا توی این ساعت هیچکس بیدار نبود و فقط برای چک بعضی چیزا مثل خواب بودنشون و مطمئن شدن از اینکه همه چی مرتبه بهشون سر میزدیم..
ولی یه اتاق.. ممنوع بود..
اتاق سیصد و هفده..
جاییکه بیمار مخصوصی رو نگه میداشتن به اسم دازای اوسامو.. و هیچکس حق ورود به اون اتاق رو نداشت
دستی لابلای موهام کشیدم و کارتی که به سختی یدونه مثلش رو ساخته بودم برداشتم
مثل بقیه شب ها با استرس تمام از پله ها بالا رفتم و کارت رو جلوی در گذاشتم و رفتم داخل
هردوشون خواب بودن..
خیلی اروم و بی صدا، رفتم توی دستشویی و دستمو از آینه رد کردم تا برگه ای که واسم گذاشته بود رو بردارم
بازش کردم و چیزی که توش نوشته بود رو خوندم
«راه فرار رو پیدا کردم»
عالی شد..
از قبل هم همه چیزو اماده کرده بودم..
فقط همین مونده بود که اینم اماده شد
نگاهی به شیر اب انداختم
+ پس اون کپسول رو هم پیدا کردی..
لبخندی زدم و برگه ای که خودم چیزی نوشته بودم رو پشت آینه گذاشتم و رفتم بیرون که.. با جیزی که دیدم خشکم زد!
+ د.. دوربین!
اونا.. دوربین نصب کرده بودن!
اونم فقط همینجا..
فکر اینو نکرده بودم!
سریع برگشتم داخل
برگه رو برداشتم و چند تا چیز دیگه نوشتم و کارت رو هم همراه باهاش گذاشتم پشت آینه
+ دیگه نمیتونم بیشتر از این بهت کمک کنم.. بقیه اش به خودت بستگی داره، دازای..
رفتم سمت در تا برم بیرون که..
فئودور: پس تمام این مدت.. کار تو بود، چویا..
دیدگاه ها (۲۱۳)

آینه 50

آینه 51

آینه 48

آینه 47

آینه 53

آینه 46

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط